که حس میکنم باید رفتباید از این جماعت پُرگو گریختواقعا می گویمگاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجاحتی از اسمم، از اشاره، از حروف،ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس!گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،گوشه ی دوری گمنامحوالی جایی بی اسم،بعد بی هیچ گذشته ای
بعد بی هیچ امروزیبه یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست.گاهی واقعا خیال می کنمروی دست خدا مانده امخسته اش کرده ام.راهی نیستباید چمدانم را ببندمراه بیفتم...بروم.ومی روماما به درگاه نرسیده از خود می پرسمکجا...؟!کجا را دارم٫ کجا بروم؟
#سید_علی_صالحی
برچسب: نویسنده: حامد صالحپور تاريخ: يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 19:08